بازیِ نسیم و نور و چنار

خرید بک لینک
هفتۀ پیش در تاکسی پول خرد برای کرایه نداشتم. ده هزار تومانی داشتم. راننده هیچ پول خردی نداشت. مسافرها جیبها و کیفهایشان را گشته بودند و هیچکدام ده هزار تومان خرد نداشتند. آن سوی چهار راه پیاده میشدم و کرایهام مانده بود. دختری که کنارم بود، هزار تومان به سمتم گرفت. با تعجبم نگاهش کردم. فکر کردم بالاخره ده هزار تومان خرد را از سوراخ سنبههای جیب و کیفش توانسته جور کند. اما فقط یک هزاری بود. با تعجب گفتم: «این چیه؟»«کرایتو بده»«نه! ممنون، الان پیاده میشم؛ از مغازهای جایی خرد میکنم» دختر بیشتر از بیست و دو سال بهش نمیخورد. لبخند بر لب اصر بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 231 تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 11:38

صبح مرداد بیدار بشی و هوس پاییز کنی. صبح مرداد بیدار بشه و هوس پاییز کنه. بزنی بیرون و هوا مردادی نباشه. نسیمی بیاد و خورشید کمی دمغ باشه. عصرش بهم برسید و بگه هوس پاییز کرده. بخندی و بگی هوس پاییز کردم. دلتون برای پاییزهاتون تنگ بشه و آسمون هم دمغتر بشه. به هم لبخند بزنید که یعنی «مردادی، باشه قبوله! خودتو اذیت نکن! روزمونو پاییزی کردی...»

بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 264 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 2:57

مسئول کتابخونه صدام کرد و بهم یک کلید داد. یک کلید شمارهدار. شمارۀ روی کلید پنج بود. گفت یکی از کمدها خالی شده و شما تو ذهنم بودی. تشکر کردم. کلید رو گرفتم و سریع رفتم تو اتاق کمدها. در کمد رو باز کردم. بزرگ بود. خالی بود. خالیِ خالی. مال من شده بود. بالاخره یک کمد خالی تو کتابخونه مال من شد. کمد شمارۀ پنج. پینوشت1: و من همچنان گرهام از کتابخانه باز نشده... پینوشت2: چنین کتابخانههاییام را آرزو ست... بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 233 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 2:57

خانمی که پلههای ساختمانمان را تمیز میکرد دیسک کمر گرفته. دیگر نمیآید. امروز صبح یک خانم جدید به جای او آمد. قبل از اینکه کارش را شروع کند مامان سریع رفت از داروخانه چند تا ماسک خرید. ماسکها را داد به خانم و گفت: «برای اینکه گرد و خاک نره تو گلوتون از ماسک استفاده کنید». اما خب واقعیتش این بود که مامان نمیخواست وقتی کسی در ساختمان تردد میکند، صورت خانم را ببیند و خانم معذب و خجالتزده شود. مردِ یکی از واحدها دوستِ پسرِ خانم قبلی درآمده بود. بنده خدا صبحها یک جوری میآمد که مرد رفته باشد بیرون و نبیندش. بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: حواسمان به هم باشد, نویسنده: بازدید: 226 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 2:57

به خاطر حرفهای روزِ قبلش احساس خفگی میکردم. ناراحت بودم. حرف زد. جواب ندادم. حرف زد. جواب ندادم. نمیخواستم بد بمونم. یک برگه A4 از کشو کشیدم بیرون. حوصله مدادرنگی نداشتم. جامدادیِ رواننویسها را پیدا کردم. همون جامدادیای که گفته بود: «چه رنگ قشنگی داره. با اون دو تا پرنده چه خوبه». رواننویسها را ریختم روی زمین. حرف میزد. جواب نمیدادم و میکشیدم. حرف میزد. میکشیدم. کشیدنم تموم شد. دیگه احساس خفگی نداشتم. مثل قبل ناراحت نبودم. نقاشی را دادم بهش. «ناراحت بودم ازت. احساس خفگی میکردم. اینو کشیدم که بدم بهت». میتونستم حرف بزنم. حرف زدم. حرف بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 253 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 2:57

یکی از شاگردهایم پیام داده که: «خانم دوست دارید دوستم برای اسمتون رپ بخونه؟» متوجه حرفش نشدم. «یعنی چی؟» برایم صدایی فرستاد که یک نفر روی اسمش رپ خوانده بود. صدا خام بود و نوجوان. «خانم، این دوستم الف هست. هر اسمی رو خودش براش شعر میسازه و رپ میخونه. سریع قافیه پیدا میکنه براش. تو گروه رپ ر هم هست. باهاشون آهنگ میخونه. اسمتونو بدم بهش براتون شعر بسازه و بخونه؟» حیران بودم. نمیدانستم چه باید بگویم. «چند سالشه؟» «کلاس ششمه»«خب اینکه اینقدر علاقه داره به خوندن، چرا کلاس آواز نمیره؟»«میره. استادش هم ر هست. یک رپر معروفه.»«میشناسمش»نمیدانستم چگونه بگو بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 246 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 2:57

پاییز آمده...

پینوشت:
اینجا
*عنوان از فروغ فرخزاد
بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 175 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 2:57

گفتم امروز دیرتر به کتابخانه بروم و برخی از کارها را در خانه انجام بدهم. عدل همین امروز که من در خانه ماندهام نسیم و نور و چنار بازیشان گرفته. آنقدر سر و صدا میکنند که نمیگذارند کارهایم را انجام دهم. نسیم آن سوی پنجرۀ رو به رویم لا به لای برگهای چنار میدود و نور این سوی پنجره، روی موکتِ گوشۀ اتاق از دویدنهای نسیم و در رفتنش از لای دستان چنار ریسه میرود. خودش که از خنده کردن به نسیم و تاب خوردن برگهای چنار در هم دلغشه گرفته هیچ؛ با این طرف و آن طرف رفتنش چشمان من را هم قلقک میدهد. نمیگذارند کارم را تمام کنم...*عنوان از قیصر ا بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 231 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 2:57

صفحه بندی